![]() |
![]() |
|
| بنام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست.. |
|
با سلام شروع می کنم اما خوب می دانم که ..سلام واحوالپرسی در زمانه ما چنگی به دل نمی زند.. حال خیلی هامون خوب نیست..بعضی از کسانی که دور وبرمان هستند یک دل نیستند..باید سفری دشوار آغاز کنی حتی ازهفت خوان رستم هم بگذری تا نزدیکان را بشناسی..چه رسد به دیگران..... باید مدام با سو ء تفاهم هایی روبرو شویم که هیچ منطقی ندارد.... در جامعه ما هیچکس را به جرم تنبلی ودلالی و هزار کوفت وزهرمار دیگر دستگیر نمی کنند....اما اگر بخواهی خودت باشی ونقاب از چهره بر داری یا کار متفاوتی بکنی..پشت اعتقادتت بایستی...یا خودت را جدی بگیری و همرنگ جماعت نشوی...بدون رو در بایستی همه سعی می کنند نا امیدت کنند...تازه این برای وقتی است که از تو دوری نکنند.. زمانه بد شده یا انسانها ؟چرا هر وقت مشکلی داریم...گله ای یا شکایتی وغصه ای...تمام قر قر و فریادمان بر سر زمانه وروزگار است.؟؟؟؟؟؟؟؟ دنیا که همان دنیاست با رنگ ولعاب زیبا تر وشیک تر ومجهزتر...پس چه مرگمان است...ریاکاری بخشی از زندگی شده..یک گونه حرف می زنیم وگونه ای دیگر رفتار می کنیم ...این دوگانه گی چقدر برای ما عادت شده... عادت کرده ایم خواسته های عادی مان را با ترس و لرز واکراه بر زبان بیاوریم.....موهای سفید میان سرمان خودی نشان می دهد...چند سال پیش بودکه اولین تار را دیدیم...موهایمان سفیدتر هم می شود...خدا پدر رنگ ولعاب را بیامرزد که خیلی ها را از دیدن موی سفید راحت کرده....اما آخرش چه؟؟؟؟؟؟؟ آری پیری به همین سرعت به سراغمان می آید...به سراغ ما که کودکی نکرده..بزرگ شدیم...جوانی نکرده ..میان سال می شویم......شاید پیری همین نزدیکی هاست وما خبر نداریم........آن هم در جامعه ای پر از سو ء تفاهم بی اعتمادی واز همه مهمتر دروغ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 22:39 توسط كاني |
|
|
سحر گاه بیدار می شوم تا طلوع خورشید را نظاره گر باشم
از خداوند برای امروز تشکر می کنم با نسیم تنفس می کنم برای دوستی دعا می کنم دعای خیرم را بدرقه دنیا می کنم از کسی حسن جویی می کنم به کسی می گویم ترا دوست دارم بیش از گذشته به اطرافیانم لبخند می زنم کسی را به خنده در می آورم در کنار گلی می نشینم در طبیعت راه می روم به صدای پرنده ای گوش می دهم کسی را می بخشم با دوست فراموش شده ای تماس می گیرم به دنبال حرکتی نو می گردم به آنچه دارم قناعت می کنم داشته ها ونداشته هایم را می پذیرم از خداوند برای امروز تشکر می کنم به ستاره ای در آسمان خیره می شوم عظمت خلقت را حس می کنم تمام شب را راحت می خوابم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 21:28 توسط كاني |
|
|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم...باغبان از پی من تند دوید....... سیب را در دست تو دید..غضب آلوده به من کرد نگاه....سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وهنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام رفتن گام تو تکرار کنان می دهد آزارم وتو رفتی وهنوز من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ خانه کوچک ما سیب نداشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 0:55 توسط كاني |
|
|
فصل بهار را دوست دارم... زیرا عروس فصل هاست عروسی که چادر گلدار رنگیش را
بر روی زمین می گستراند تا طبیعت را زنده کند و پرنده های مهاجر را به سوی خود باز گرداند... فصل تابستان را دوست دارم ... زیرا فصل دوستی من وخورشید است که با مهربانیهایش مرا شرم زده میکند و گونه هایم را به سرخی می نشاند... فصل پاییز را دوست دارم... زیرافصل فداکاری برگهاست برگهایی که خود را فدای پای رهگذران می کنند تا بفهمند فصل پاییز فصل سکوت نیست... فصل زمستان را دوست دارم...زیرا مرا به عمق کودکی هایم می برد روزهایی که دست در دست آدم برفی می گذاشتم وبازی میکردم...آری فصل ها حاصل رویش الفبای طبیعت هستند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 11:9 توسط كاني |
|
|
گاهی با خیال گره می خورم ومسافر روزهایی می شوم که از یاد رفته اند
روزهایی که در قالب کهنه ذهنم غبار گرفته ..انگار همین دیروز بود که تمام
دغدغه هایم در شور شیرین کودکی حل می شد وکینه ها را با یک شکلات
فراموش می کردم..همه را خوب می دیدم ونگاهم همیشه آفتابی بود...امروز اما آنقدر بزرگ شده ام که تنها خاطره ای از کودکی در ذهنم باقی مانده..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 10:48 توسط كاني |
|
|
خدایا کمتر از یک چشم به هم زدن هم
از من دلگیر مباش ومرا فراموش نکن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 10:25 توسط كاني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان عزیز به کلبه کوچیک من خوش اومدین
من کانی دختری 20ساله از شهر سنندج هستم دونکته در مورد وبلاگ : کانی به معنی : چشمه پر آب ژیله مو سنه : آتشفشان سنندج |
|
RSS
|