تبليغاتX
ژيله موي سنه آتشفشان سنندج
بنام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست..

 بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

                                                           http://i44.tinypic.com/of33py.jpg  
                                                          

http://i39.tinypic.com/2afdcef.jpg

                                                              http://i44.tinypic.com/315mqmf.jpg

                                                            

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

 

 دوستان عزیزم امروز میخوام هانی کوچولو رو به شما معرفی کنم

هانی عزیز دل منه ۱۳ ماهشه  هانی جونم دو رگه س ..باباش ایرانیه و

 مامانش آلمانی هانی باپدر و مادرش در  کشور آلمان  شهر Bremen

زندگی میکنه همه

عاشقش هستن .از خدا میخوام همیشه سالم وسرحال باشه

راستی این هانی کوچولو عاشق شکلاته به همین دلیل  همیشه

دست وصورتش شکلاتیه ..

خیلی ناز ودوست داشتنیه نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 23:7  توسط كاني | 

حافظ شيرازي

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل مارا

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را



صائب تبريزي در جواب حافظ :

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل مارا

به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد

نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را



شهريار در جواب صائب :

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل مارا

به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد

نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند

! نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

 نظر شما  چیه؟؟؟



+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 10:50  توسط كاني | 

وطن يعني صف   نون  و  صف شير        وطن  يعني   همش   درگير  ، درگير

 وطن يعني همين بنزين همين نفت            همين  نفتي  که  توي سفره ها رفت

 وطن يعني  همين   سهميه بندي             وطن    يعني     کمربند   و    ببندي

وطن يعني ليسانس ، علاف ، بيکار           کمي چايي ،  کمي قليون  و  سيگار

وطن  يعني  خيابان خواب ،  معتاد           پسرهاي   فرار   ،      اي داد   بيداد 

وطن  يعني   تموم   سهم   ملت              يه   تيکه    نونه    و     باقي  خجالت

وطن  يعني   من و تو  در  محافل            ز   درد      اجتماع      خويش    غافل

وطن  يعني   اداره   ،     زير ميزي          اگه  بيشتر  بدي  ؛   بيشتر  عزيزي !

وطن  يعني  هزاران  پشت  کنکور           فداي    مدرک   از   گهواره   تا   گور

وطن   يعني      امير   قلعه نوعي!         (  اونم  ما  رو  گير آورده    به نوعي! )

وطن  يعني    هزاران  خونه خالي           زن   کوچه نشين    ،     مرد   زغالي

وطن  يعني    حقوق   حقه   زن             : همه خوبن  به  جز    مادر زن    من!

وطن  يعني   يه    دانشگاه آزاد              که   کلي    شهر ها  رو    کرد   آباد!

وطن  يعني    لباس   برمودايي              (  ولي   تيپ   قشنگيه  ؛  خدايي !!! )

وطن  يعني  که اصلاحات چيني              وطن  يعني   يه  روز   خوش    نبيني!

وطن  يعني   همين  آيينه دق!                وطن  يعني    خلايق   هر   چه   لايق

وطن  يعني  تحمل ، تاب ، طاقت            وطن   يعني      حماقت   در  حماقت

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 20:33  توسط كاني | 

 يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ده صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 11:50  توسط كاني | 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 19:22  توسط كاني | 
گاو ما ما مي كرد...
گوسفند بع بع مي كرد...
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي..

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بودحسنك مدت هاي زيادي است

 كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي

 تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه

 به موهاي خود ژل مي زند.


موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته

 است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او

 با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت

 مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون

 زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي

 شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.


براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه

 روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله

 نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در

 آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها

 برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند

.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان

چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او

حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم

 مهمان ها را سير كند.


او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد


او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.


او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر

فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو

 دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد......................

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 17:31  توسط كاني | 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت

خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش

گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني

پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،


با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر

جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.

 من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما

مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي

 هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي

بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت

ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي

هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد

زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً

به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت

با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و

اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني

براي ايدز پيدا کنه، و Stacy

بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر،

من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که

براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني..



با عشق،
پسرت،
John



پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا

 هستم تو خونه

 Tommy.فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي

 بدتري هم

هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوستت دارم!

هروقت براي

اومدن من به خونه شرايط امن بود، بهم زنگ بزن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 13:42  توسط كاني | 
قطاري که به مقصد خدا ميرفت لختي در ايستگاه دنيا توقف کرد..

پيامبر رو به جهانيان کرد و گفت:

   مقصد ما خداست

کيست که با ما سفر کند؟

کيست که رنج و  عشق را توامان بخواهد؟

کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟

کيست که...

و قطار همچنان بسوي خدا مي رفت.

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند.

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه که قطار ميايستاد کساني سوار و پياده مي شدند.

قطار مي گذشت و سبک تر مي شد زيرا سبکي قانون راه خداست.

قطار به ايستگاه بهشت رسيد.

پيامبر گفت:اينجا بهشت است مسافران بهشتي مي توانند پياده شوند.

اما اينجا ايستگاه آخر نيست.

مسافراني که پياده  شدند بهشتي شدند.

اما اندکي باز هم ماندند و قطار دوباره به راه افتاد.

....و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:

درود بر شما راز همين بود.آن که مرا ميخواهددر ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.

آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد  ديگر نه قطاري بود و نه مسافري...........

اين ما ومني جمله ز عقل است و عقال است.......در مجلس رندان نه مني هست و نه مايي

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 21:43  توسط كاني | 

سلام به همه دوستان  قدیمی  و  خوبم  ... من

 پس از مدتها  غیبت بر گشتم منتظر پست های

 جالبم باشین

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 18:41  توسط كاني | 

فيلم نيمه ماه (نيوه مانگ) آخرين ساخته بهمن قبادی بعد از حضور پشت سر هم در دو جشنواره استراليايی و لهستانی ، در جشنواره ی آسيا فيلم مدياله ايتاليا به نمايش درخواهد آمد.
   خانم هدیه تهرانی در فیلم نیوه مانگ ، به عنوان بازیگر در نقش هیشو ، خواننده ی کرد بازی کرد .

     هم چنین به عنوان مترجم و دستیار کارگردان در کنار بهمن قبادی ، کار کرد ، به گونه ای که خود بهمن قبادی بارها گفته است اگر کمک های بی چشمداشت هدیه تهرانی نبود ، این فیلم ساخته نمی شد و شاید مستندی بیش نبود . 

   فیلم سینمایی نیوه مانگ ، با وجود دروکردن نه جایزه از جشنواره های فیلم جهانی ، همچنان در توقیف وزارت ارشاد ایران قرار دارد ، به این بهانه که  زنی کرد در آن آواز می خواند

زنان ایران هم حق خواندن دارند

 این هم عکس بهمن قبادی و هدیه تهرانی پس از دریافت جوایز جهانی

فیلم نیوه مانگ - برنده ی نه جایزه از جشنواره های معتبر جهانی - فیلمی ایرانی که  تنها در ایران پخش نشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 0:44  توسط كاني | 

می بست روی مویش یک روسری آبی

پیراهنی به تن داشت با نقش یک گلابی

چادر نماز او داشت.. گلهای ریز تک تک

شلوار ساده ای داشت با خالهای کوچک

از عطر  یاس  پر بود  آغوش  با صفایش

سرشار از وفا بود گرمای بوسه هایش

شبها کنار کرسی میخواند یک ترانه

پر میشود  صدایش شادی درون خانه

یادش به خیر دیگر او در کنار ما نیست

جایش درون خانه آه چقدر خالیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 0:32  توسط كاني | 

تا انتهای حضور رفتم

 

 


سکوت در هوا معلق بود

 

 


در زدم..........

 

 

 
قفل ها به استقبالم آمدند

 

 


گفتند :



دیر آمدی غریبه!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 21:47  توسط كاني | 

 

کودکان چه گناهی دارند که محکوم به فاصله طبقاتی

 هستند؟؟؟؟

نظر شما چیه؟؟؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 20:43  توسط كاني | 

دوست عزیز

اگه ۶۰ ثانیه وقت داشته باشی وبخوای از

حرفهای تنهاییت یه جمله بگی

در این ۶۰ ثانیه چی میگی زود برام بنویس وقتت

شروع شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 18:19  توسط كاني | 

دهانت را می بویند ،مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

روزگار غریبی است

نازنین

وعشق را ،کنار تیرک راهبند،تازیانه میزنند،

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را ،به سوختبار سرود و شعر

فروزان می دارند.

به اندیشیدن خطر مکن،

روزگار غریبی است

نازنین

آنکه بر در می کوبد

شباهنگام به کشتن چراغ آمده است،

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 17:49  توسط كاني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام دوستان عزیز به کلبه کوچیک من خوش اومدین

من کانی دختری 20ساله از شهر سنندج هستم


دونکته در مورد وبلاگ :

کانی به معنی : چشمه پر آب

ژیله مو سنه : آتشفشان سنندج


نوشته های پیشین
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
آرشیو موضوعی
معرفی وبلاگ
شکر نعمت
دل نوشته
یک روز از عمر
من وتو
چند کلمه با آینه
نامه ای به باران
عکسهای سنندج
ایران و ایرانی
شصت ثانیه
باهم بخندیم
دردودل کودک افریقایی
یک با یک برابر نیست
دو ستی من وفصلها
نامه یک دوست فراموش نشدنی
روز مادر
مادر بزرگ
سکوت
فاصله طبقاتی
بهمن قبادی گارگردان کرد
پیوندها
بو تو( آقا دانیال)
خوشبختی پروانه است ( سارا جون)
عمو
تک کلیک(زکریا جون)
سرزمین مهر -سرزمین جاویدان
الهه عشق( مارال جون)
سلطان قلبها
آغاز جون
ریش قرمزی
زاد مهر
عکسهای یورو 2008
بیا تو هم عاشق میشی ( محمد)
دختری از اعماق دریا (دریا جون)
تک عشق(زکریاجون )
تک عکس (زکریا جون)
حريم امن (مهرداد جون)
دي جي(سلام)
اس ام اس (سحر جون)
سکوت عشق
بدون مرز (سینا)
جامعه وبلاگ نویسان شهر سنندج
بزرگترین وبلاگ تفریحی ایران
راز عاشقی ( ابراهیم جان )
مرزعکس ونوشته(اسماعیل جان)
شهر دختران وپسران خوش تیپ
روزگار نا مهربان
جدیدترین عکسها با bia2patogh
تنهایی من ( نگار جون)
عشق رقص زندگی است (عسل جون)
آسمونی ها
زن وشوهر شرقی
(فرناز جون)ღ★Joo Ji Hoon ♥ Yoon Eun Hye★ღ
فصل خزان (بهنام)
حکایت عشق ( الناز)
*•ღ☆ஜشاعرانهஜ☆ღ•*
ساحل آرامش (سوسن جون)
رنگارنگ(گل عاشق)
بستنی شکلاتی ( فرناز)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

} } document.onmousedown=noRightClick