![]() |
![]() |
|
| بنام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست.. |
![]()
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 اسفند1387ساعت 23:7 توسط كاني |
|
|
حافظ شيرازي نظر شما چیه؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آذر1387ساعت 10:50 توسط كاني |
|
|
وطن يعني صف نون و صف شير وطن يعني همش درگير ، درگير وطن يعني همين بنزين همين نفت همين نفتي که توي سفره ها رفت وطن يعني همين سهميه بندي وطن يعني کمربند و ببندي وطن يعني ليسانس ، علاف ، بيکار کمي چايي ، کمي قليون و سيگار وطن يعني خيابان خواب ، معتاد پسرهاي فرار ، اي داد بيداد وطن يعني تموم سهم ملت يه تيکه نونه و باقي خجالت وطن يعني من و تو در محافل ز درد اجتماع خويش غافل وطن يعني اداره ، زير ميزي اگه بيشتر بدي ؛ بيشتر عزيزي ! وطن يعني هزاران پشت کنکور فداي مدرک از گهواره تا گور وطن يعني امير قلعه نوعي! ( اونم ما رو گير آورده به نوعي! ) وطن يعني هزاران خونه خالي زن کوچه نشين ، مرد زغالي وطن يعني حقوق حقه زن : همه خوبن به جز مادر زن من! وطن يعني يه دانشگاه آزاد که کلي شهر ها رو کرد آباد! وطن يعني لباس برمودايي ( ولي تيپ قشنگيه ؛ خدايي !!! ) وطن يعني که اصلاحات چيني وطن يعني يه روز خوش نبيني! وطن يعني همين آيينه دق! وطن يعني خلايق هر چه لايق وطن يعني تحمل ، تاب ، طاقت وطن يعني حماقت در حماقت |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آذر1387ساعت 20:33 توسط كاني |
|
|
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 11:50 توسط كاني |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 آبان1387ساعت 19:22 توسط كاني |
|
|
گاو ما ما مي كرد...
گوسفند بع بع مي كرد... و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي.. شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بودحسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند . چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد......................
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آبان1387ساعت 17:31 توسط كاني |
|
|
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني..
هستم تو خونه Tommy.فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوستت دارم! هروقت براي اومدن من به خونه شرايط امن بود، بهم زنگ بزن.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آبان1387ساعت 13:42 توسط كاني |
|
|
قطاري که به مقصد خدا ميرفت لختي در ايستگاه دنيا توقف کرد..
پيامبر رو به جهانيان کرد و گفت: مقصد ما خداست کيست که با ما سفر کند؟ کيست که رنج و عشق را توامان بخواهد؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟ کيست که... و قطار همچنان بسوي خدا مي رفت. قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه که قطار ميايستاد کساني سوار و پياده مي شدند. قطار مي گذشت و سبک تر مي شد زيرا سبکي قانون راه خداست. قطار به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت:اينجا بهشت است مسافران بهشتي مي توانند پياده شوند. اما اينجا ايستگاه آخر نيست. مسافراني که پياده شدند بهشتي شدند. اما اندکي باز هم ماندند و قطار دوباره به راه افتاد. ....و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما راز همين بود.آن که مرا ميخواهددر ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد. آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري........... اين ما ومني جمله ز عقل است و عقال است.......در مجلس رندان نه مني هست و نه مايي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آبان1387ساعت 21:43 توسط كاني |
|
|
سلام به همه دوستان قدیمی و خوبم ... من پس از مدتها غیبت بر گشتم منتظر پست های جالبم باشین |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 مهر1387ساعت 18:41 توسط كاني |
|
|
فيلم نيمه ماه (نيوه مانگ) آخرين ساخته بهمن قبادی بعد از حضور پشت سر هم در دو جشنواره استراليايی و لهستانی ، در جشنواره ی آسيا فيلم مدياله ايتاليا به نمايش درخواهد آمد. هم چنین به عنوان مترجم و دستیار کارگردان در کنار بهمن قبادی ، کار کرد ، به گونه ای که خود بهمن قبادی بارها گفته است اگر کمک های بی چشمداشت هدیه تهرانی نبود ، این فیلم ساخته نمی شد و شاید مستندی بیش نبود . فیلم سینمایی نیوه مانگ ، با وجود دروکردن نه جایزه از جشنواره های فیلم جهانی ، همچنان در توقیف وزارت ارشاد ایران قرار دارد ، به این بهانه که زنی کرد در آن آواز می خواند
این هم عکس بهمن قبادی و هدیه تهرانی پس از دریافت جوایز جهانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 0:44 توسط كاني |
|
|
می بست روی مویش یک روسری آبی پیراهنی به تن داشت با نقش یک گلابی چادر نماز او داشت.. گلهای ریز تک تک شلوار ساده ای داشت با خالهای کوچک از عطر یاس پر بود آغوش با صفایش سرشار از وفا بود گرمای بوسه هایش شبها کنار کرسی میخواند یک ترانه پر میشود صدایش شادی درون خانه یادش به خیر دیگر او در کنار ما نیست جایش درون خانه آه چقدر خالیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 تیر1387ساعت 0:32 توسط كاني |
|
|
تا انتهای حضور رفتم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 21:47 توسط كاني |
|
![]()
کودکان چه گناهی دارند که محکوم به فاصله طبقاتی هستند؟؟؟؟ نظر شما چیه؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 20:43 توسط كاني |
|
|
دوست عزیز اگه ۶۰ ثانیه وقت داشته باشی وبخوای از حرفهای تنهاییت یه جمله بگی در این ۶۰ ثانیه چی میگی زود برام بنویس وقتت شروع شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 18:19 توسط كاني |
|
|
دهانت را می بویند ،مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می بویند روزگار غریبی است نازنین وعشق را ،کنار تیرک راهبند،تازیانه میزنند، عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را ،به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند. به اندیشیدن خطر مکن، روزگار غریبی است نازنین آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است، نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 تیر1387ساعت 17:49 توسط كاني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان عزیز به کلبه کوچیک من خوش اومدین
من کانی دختری 20ساله از شهر سنندج هستم دونکته در مورد وبلاگ : کانی به معنی : چشمه پر آب ژیله مو سنه : آتشفشان سنندج |
|
RSS
|